یاداوری
89/12/21
طبق معمول عصری من و گل پسر رفتیم پایین منزل مادر شوهر .مادر به پارسا کمی سیب داد آقازاده هم میل کردن.اما تا پدرش ازسرکار برگشت.رفت کنار در اتاق که به حیاط خلوت باز میشد و اصرار میکرد که در را براش باز کنند.خلاصه اینکه تازه مادر یادش آمد که از آنجا واسش موز آورد. و دوباره رفت و برای شازده کوچولو موز آورد.و کلی هم ذوقش را کرد.
راستی آقا یاد گرفته پیچ در بخاری را باز کند.
89/12/22
امروز هم برف بارید و اینکه دیدم غذا پارسا نمیخوره دو تا نمکدان بهش دادم یکی 2تا سوراخ داشت که گفتم این نمک است و یکی 3تا که گفتم فلفل هست .تا سفیده تخم مرغ را دادم گفتم نمک بزن دیدم با اونی که 2سوراخ داره داره مثلا نمک میزنه.
پارسا کلاهش را سر کرد و پتو به خودش پیچید که ببرمش منزل پدرشوهرجان.راستی برف هم از پنجره دید که دیگه ولکن پنجره نبود.مرتب اشاره میکرد که پنجره باز شه برف ببینه.



یاداوری
