برگشت به خانه
10 فروردین عمو مهدی و الهام جون آمدن دنبالمان.
بابام موقع رفتن بغض کرده بود و سرشو پایین گذاشت تا ما متوجه نشیم نمیخواست جلومونم بگیره
میگفت بحرحال باید بری خونت
کاش همون شهر بودم .هیچوقت به حرف بابام که میگفت اگه دور بشی و خدای نکرده سرت درد بگیره من چطور خودمو همون لحظه به تو برسونم ،فکر نکردم.اما حالا میبینم حق داشتتتتتتتتتت.
خلاصه حرکت کردیم و رهسپار اراک شدیم جاده هراز را برف پوشانده بود.امامزاده هاشم موندیم کمی استراحت کنیم وای اگه بدونید منی که هیچ وقت هوس غذا بیرون را نمیکردم آنقدر دلم میخواست آش کشک که آنجا سرو میشد را بخورم اما خودمو کنترل کردم و نخوردم
و به حرکت ادامه دادیم.
شام خونه مادر شوهرم بودیم اما آنقدر پارسا بیقراری میکرد که نگو. طفلک عمو مهدی با آن همه خستگیش پارسا را راه میبرد تا ساکت بشه
جالب اینکه تا آمدیم خانه خودمان پارسا میخندید.ذوق میکرد آن شب ساعت8:30 خوابید تا 9صبح روز بعد



برگشت به خانه
