عینک
90/2/15
عصری رفتیم طبقه پایین منزل پدر شوهر جان.اتفاقا پدر ومصطفی عینک زده بودند .شازده کوچولوم تا این دو را دید مرتب چشماشو مالید که به منم عینک بدین بزارم چشمم در حال تفهیم آنها بود که عمو رضا آمد و پرژه عظیم سوئیچ و ماشین بازی آغاز شد
.
شام برات کوکو سبزی و میگو همراه ماست دارچینی گذاشتم وقتی غذاتو خوردی گفتی:به به خستگی این 2سال از تنم بیرون آمد.بعد شام بابا مرتضی روی راحتی دراز کشید و دیدم که بدو بدو رفتی براش بالش آوردی و با گفتن علی.بالش را گذاشتی زیر سرش
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



عینک
