مجلس ختم
90/4/16
عصری با زنگ عمو رضا بیدار شدیم و آماده شدیم بریم مسجد مجلس ختم (خدا بیامرزش)پدربزرگ زن عمو الهام . در طول راه با بابا جونت صحبت میکردم که تو را ببره قسمت آقایون اما ایشون با طرفداری مادر بزرگوارشان بر من غلبه کرده و تو همراه من و مادر شوهر جون به قسمت خانمها برده شدی. در بدو ورود به مسجد( الهی از دستت دادن عزیزان نصیب نشه) با گفتن تسلیت به مادر و خاله الهام و... نشستیم تو همینطور بهت زده بودی نمیدونستی این محل چرا کلی زن چادر مشکی داره و اینا برای چی جمع شدن و آرام با حالتی ناراحت نشستی و اصلا تکون نخوردی کمی کنار من کمی در آغوش مادر شوهر جونم لمیدی و بعد یختون باز شد و پای خانم دکتری که در مجلس حضور داشت برایت خوشایند آمد و مشغول قلقلک دادن اون شدی طفلک خانمه مرتب از دستت تکون میخورد .دیدم الانه که صداش در بیاد زنگ زدم بابا جون تا زود آن محل را ترک کنیم و این بود حکایت دیروز ما .راستی اینجاییا رسمشون هست از مسجد صاحب عزا را تا در خانه شان میرسونن اینم از رسم جالب اراکیا.ایشاله که با شادی باشی همیشه پسرم .



مجلس ختم
