پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

pesaram

عشقی فراتر از زمان

من آمدم با سفر نامه شمال

1390/11/21 23:07
نویسنده : gelareh
391 بازدید
اشتراک گذاری

90/6/20

دومین عصر کاری مرتضی  رهسپار شمال شدیم بلیط ساعت 10 شب بود . ولی ما 4بعدظهر روز بعد رسیدیم بابلسر.

چراش؟ طولانی حالشو ندارم بگم که ماشین ساعت 12شب قم خراب شد و.........

رسیدیم به خانه امیدم  من از ذوق دیدار خستگی را معنا نمیکردم و با تمام شب زنده داریم همگام تو بودم که نکنه بری سراغ باباجونت لبخند(دیدی مرتضی چقدر دوستت دارم)ماچ

90/6/24

با عمو احمد رفتیم مجتمع ساحلی بانک رفاه .با وجود عمو جون کمی از دلهره ام پنهان بود اما از شیطنتت بگم که البته بسیار اندک از دیدگاه شما و بسیار وسیع از قول من بود. فرمانده ،نازنین دختر عمو جان بود که طبق تاثیر از او شما هم هرکاری انجام میدادی .از سنگهای بزرگ گرفته که پرت کنی تو دریا ( البته کمی هم میخورد تو سر نازنین طفل معصوم) تا شن بازی.  من با تمام دقت فقط زیر نظر داشتمت هرگاه هم که میامدم شاکی بشم عمو جان محبت کرده میفرمودن لعنت بر پیری که جوانیش یادش رفته با این جمله مهر بزرگی روی دهانم زده میشد خلاصه با کلی جوش زدن این بازی هم تمام شد .

90/6/26

مرتضی رفت اراک ما هم بیکار ننشستیم  رفتیم بازارچه ساحلیWink هنوزی چندی از آمدنمان نمیگذشت که چشمان زیبایت کمی آنطرفتر ماشین شارژی دید و حکایت همچنان باقیست.

90/7/3

زیبای من با کلی تلاش در پوشاندن لباست ،بردمت شهر اسباب بازی ها در بدو ورود مثل این بچه مثبتها فقط یک ماشین سبز انتخاب کردی و دیگر به هیچ جا و هیچ کس کاری نداشتی 4تا بچه دیگه هم غیر تو آنجا بودن اما انقدر اکتیو بودن که انگشت حیرت به دهنم ماند . مانند تو بنده هم شدم یک دختر کوچولو و همراهت با ماشین بازی کردیم  ولی  از آوردنت پشیمان بودم چرا که یک ناظر فقط باید در جایگاه تماشاگران باشه نه زمین بازی.

7/7

صبح برای گرفتن پمپرز خانه را ترک کردم هنگام برگشت برات یک پازل 5گانه گرفتم و با دایی جونت همگام برای رسیدن نزد تو شدم. هر لحضه برای دیدنت ثانیه شماری میکردم (چون دایره لغاتت وسیع شده و تقریبا جملات کامل میگی مخصوصا وقتی میگی دلم تنگ شد) تا اینکه در ورودی را باز کردیم ،در که باز شد و دستام را باز کردم که در آغوشم بگیرمت اما با کمال تعجب دیدم رفتی سراغ پوریا (اینم از خوش شانسی ما زنهاست دیگه) خلاصه پازل را گرفتی مشغول به آن شدی ما هم بعد از صرف نهار همه در اتاق من جمع شدن .نشستیم داشتیم پازلتو حل میکردیم که صحبت از بوسیدن به میان آمد و من دیدم که چگونه به طور غیر منتظره آمدی و تمام اعضای صورتم را بوسیدی و من خوشحال از وصف حال تو آنگاه دیدن آن صحنه برای هرکدام از ما پر از شوق بود پوریا که فقط خدا را شکر میکرد مامانم هم اشک شوق تو چشماش جمع بود. بعد نوبت بوسیدن مامان رسید 3قسمت از صورتش را بوسیدی و من همچنان در عشق گرمی بوسیدن تو روزگارم را سپری میکنم ای خوب من.

در گرمترین آغوش دنیا بودی که گفتی بهم دوستت دارمTongue out این تاریخ درست 4روز قبل از سالگرد تولدم بود یعنی 10 مهر و من انقدر بوسه بارانت کردم که گونه هات تماما سرخ شد زیبای من اما میدونی من چقدر تو را دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

7/13

ساعت یکربع به سه هست و تا آمدن مرتضی 2 روز وقت باقیست به شوق دیدنش لحظه شماری میکنم هر چند میدونم این گول زدنی بیش نیست چرا که ناراحتی جدایی از پدر و مادرم هر لحظه باعث رنجش خاطرم میشود اما چاره ای ندارم .Frown

فردا تولدمه و مرتب مامان اعلام میکنه برم هرچی دوست دارم برای خودم بگیرم اما ............ تنها هدیه ای که برای خودم در نظر گرفتم کوتاهی گیسوانم بود که سالها همراه همیشگیم بود و هیچگاه ازش کم نمیشد .بعد کوتاهی نمیدونستم با ابریشمهای که زیر پام ریخته بود چه کنم .Cryایا باید از روشون رد شم یا آنها را به سطل کنار میز بسپارمFrown.

اما پارسا کلی با موهام حال کرد وقتی منو دید شاید میدونست که ذوقش شیرین ترین ،شیرینی دنیاست واسم.Tongue out

شب موقع خوابوندن پارسا دیدم در باز شد و پوریا و خانمش با کلی خرید آمدن پارسا که تا صدای دایش را شنید شیرخوردن را فراموش و از پی او دوان شد منم که هنوز خریدها را ندیدم آمدم که تذکر بدم ساکت لطفا اما چشم به یک چیزای خورد Wink گوشی دستم آمد و رفتم آماده بشم کم کم بساط جشن به راه شد و همه چیز به نحو احسن برگزار شد در مرحله اول تا پارسا کیک تولد را دید آمد چلپی دست کرد روش و تزئین کیک با آسیب نیمه جدی روبرو شدMoney mouthاما از کادوها بگم که بسیار حیاتی بودن و از همه کادو آورندگان مخصوصا مامانم ممنونم فقط مانده کادوم را از مرتضی بگیرمFoot in mouth.اما فردا شب هم تولد مرتضی هست نمیدونم واسه اون چی بگیرم؟Frownکاش میشد از خرید دربرم آخه چی بگیرم واسش که جالب باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

7/14

متولد ماه مهرم ، ماه عدالت ، عدالت و عدالت ...

هنوز در حرف "عین" باقی مانده ام...

از سال هزار و سیصد و شصت در خانه ی جسمم زندگی می کنم.

سقف دارد ، در دارد ، دیوار دارد ، اما دریغ از یک پنجره ...

ناگفته ها را نمی نویسم ، چون ناگفته ای ندارم . سالهاست که به تکرار می کوشم...

مخاطب خط خطی هایم باد است و باران...

 

 

7/16

کم کم رهسپار اراکیم ، آسمون با اینکه بسیار زیبا و چشم نواز است اما برای من گرفته و غم آلود هست.اعضای خانواده همه هستن اما هیچکس نیست که از دلم باخبر باشه،به تک تک افراد حاضر در خانه حسودیم میشه حتی به خانه و زمینی که خانه من را در خود جای داده.

darya90

 

عصری برای آخرین بار همراه مرتضی میرم دریا شاید بتونم ارام به دریا بگم  که از دوری و تنهایی خسته و نالانم ...

زندگی خیلی عجیب است همیشه در حال دویدنیم، رمزهای بهت امیزی دارد.

هم اکنون پارسا و پدرش هر دو خوابن طبق معمول در خوابیدن پدرش کم نمیاره هر لحظه و هر زمان به راحتی به خواب میره اما من مثل همیشه برای آخرین لحظات بیدارم.با تمام عشق نگاهام به سمت مادرم هست ( با چتر باشم یا بدون چتر...فرقی نمیکند... بی تو ؛خیس بارانم ).

 

هی پاییـــــــــز...
ابرهایت را زودتر بفرست؛
شستن این گرد غم از دل من چند پاییز باران میخواهد

قرارمــــان بـــــــاران؛ هر جا که باشــــی با تـــــو هستــــــم...
زیر چتر آســـــــــــمان...!

امشب هم حرکت برای ساعت 9 داریم ومن......

در خلوت كوچه هایم

باد می آید

اینجا من هستم ؛

دلم تنگ نیست....

تنها منتظر بارانم

تا قطره هایش بهانه ایی باشند

برای نم ناك بودن لحظه هایم

و اثباتی

بر بی گناهی چشمانم!

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان شایان
25 مهر 90 9:43
ایشالله همیشه به سفر و گردش.
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به pesaram می باشد