زنگ تفریح
بیستون بود و تمنای دو دوست.آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک ،خنده می زد " شیرین" ،تیشه می زد "فرهاد"!
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی .تب و تابی بودت هر نفسی .به وصالی برسی یا نرسی!
سینه بی عشق مباد!!!!!


از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد
خدا پاسخ گفت:
مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید
درمان دردهایت را بجویی.
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد
خدا پاسخ گفت :
آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب
گذراست
از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند
خدا پاسخ گفت بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است عطا
شدنی نیست بلکه آموختنی است
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد
خداوند پاسخ گفت:
نازنینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست
از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی دهد
خداوند پاسخ گفت:
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری ازدنیا و نزدیکی به من است
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد
خداوند پاسخ گفت :
پرورش روح تو با تو اما آراستن آن با من
از خدا خواستم تا از لذایذ دنیا سرشارم سازد
خداوند پاسخ داد:
من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی از آن با تو
از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیا موزد
خداوند پاسخ گفت :
اشرف مخلوقات من بالاخره دریافتی که چه از من بخواهی
در مسیر عشق ورزیدن به من به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید*



زنگ تفریح
