میلاد مهدی موعود
26/4/90
ساعت 11 رفتیم با بابا مرتضی بیرون جشن بود ماهم رفتیم چندتا عکس بندازیم و شاهد جشن باشیم رفتیم و با خوشحالی جشن را دنبال میکردیم برای بهتر دیدن نشستیم رو صندلی پارسا که میخواست پیش دختر عمو 3سالش بشینه آمد و به تنهای روی صندلی نشست .صندلی پشتیش بلند بود طوری که کوچولوها ازش درمیامدن .صدای زنگ موبایل مرتضی را از خود بیخود کرد و از حال پارسا غافل شد.پارسا هم به پشت با سر از صندلی افتاد رو زمین .و دادش همه ادمها را به خود جلب کرد.نمیدونستم چی شد .فقط عصبانی بودم خیلی زیاد .دست کشیدم تو سرش و میدویدم.
چها راه را رد کردم برام مهم نبود حق با کی هست ماشین میاد یا نه فقط میدویدم برسم خونه یخ بزارم محل دردش تا شاید از ندانم کاریهامون کم بشه.بلافاصه زنگ زدم به سعیده جون ماجرا را براش گفتم.گفت اگه استفراغ یا تهوع ن 5ساعت تحت نظر بگیرش حتی المکان نزار بخوابه و مایعات شیرین بهش بده.مردمکش را هم کنترل کردم.یک اندازه بود .یخ گذاشتم پشت سرش و کم کم مادر امد بعد مادر تهورا امد معذرت خواهی که اره ما اگه زنگ نمیزدیم این اتفاق نمیافتاد .اره راست میگفت اگه کمی صبر میکرد این اتفاق نمی افتاد حالا خوب بود قبل از رفتنم صدقه انداختم بیرون.
اما الان بسیار ناراحتم کاش این روزها به زودی و خوبی تمام بشه.کاش زودتر برم خونمون
اما کی هست تا تلافی سر این بشر دربیارم؟



میلاد مهدی موعود
