پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

pesaram

عشقی فراتر از زمان

معجزه عمو مهدی

31/2/90 با اسمم عمو مهدی  تو هر کاری میکنی .داشتم بهت غذا میدادم دیدم ناز کردی در همین هین صدای دزدگیر ماشین عمو جان به صدا درآمد ،منم از این مورد استفاده کردم وعرض کردم خدمتتان که عمو مهدی تشریف آوردن اگه میخواهی بریم پیششان باید غذات را کامل بخوری ،جالب اینکه خودت میخواستی غذا بزارم دهنت تا زودتر به شیطنتت برسی .منم غذات را  دادم کامل خوردی نمیدونی چه لذتی داره وقتی غذات کامل خورده میشه.     3خرداد. ماجرای خوردن فلفل هم شنیدنی. روز زن بود و مهمان داشتیم (خاله سعیده ) و بابا هم از بیرون غذا سفارش داد ههمراه غذا فلفل تند هم بود .شما که چشمان زیباتون (که به مامان خوشگلت رفته)فلفل را دید  از  بابا ج...
28 خرداد 1390

فلش مموری

89/11/23 امروز پارسا فلش را برداشت کمی با آن بازی کرد و باکمال تعجب دیدم آورد گذاشت در رابط usb برام خیلی جالب بود از باباش پرسیدم که شما این کار را یادش دادی گفت پریروز من یک بار این کار را کردم تا برنامه بریزم رو کامپیوتر .برای بابا مرتضی هم جالب بود کار این شازده کوچولو. قربون دست بلوریت برم. ...
28 خرداد 1390

عصایی جادویی

90/2/4 صبح طبق معمول برات تخم بلدچین گذاشتم بپزه و تا آماده شدن آن در پذیرایی نشسته بودم که دیدم صدای یخساز درآمد.مشاهده نمودم که شما پسر خوبم با عصایی جادویت داری یخساز را فشار میدی آخه دستت نمیرسه که .ااما برام جالب بود که چطور عقلت رسید به این کار.بعد هم در کمال آرامش نشستی یخ خوردی     90/2/9 دندان کرسی بالا سمت چپت درآمد. برای بلند کردن افراد اگه در حالت خوابیده باشن/سرشونو اگه نشسته باشن دست یا کمرشونو میگیری میگی علی(یعنی بلند شو زودباش) ...
28 خرداد 1390

خوشحالی برای اراک

90/1/12 صبح همینکه رسیدیم اراک بسیار خوشحال شدم که سالم از دست خطر فرار کردیم با آن راننده دیوانه که وسط رانندگی ورزش میکرد واییییییییییییییییی   صبح بینهایت خسته بودیم و بعد از خوردن صبحانه شیرجه به تخت زده و با مکافات پارسا را خواب کردن و خودمان نیز آسودیم این آرامش با زنگ تلفن مادر شوهر جان بهم خورد.که البته ایشان کیک تولد آورده بودن و کنار درمان گذاردن و ترس از فاسد شدن باعث این تلفن شد. ...
28 خرداد 1390

سلیقه

90/1/27 صبح با هم رفتیم بیرون و وقتی که برگشتیم ازت خواستم که لباسات را بزاری تو کشوی کمدت.دیدم با سرعت کشوی کمدت را بیرون کشیدی و لباسهات را چپوندی تو کشو کمدت.بعد هم دور خودت به صورت دایره میچرخی و کلی ذوق میکنی. ...
28 خرداد 1390

no no

90/2/2   تولد دایی پوریاست زنگ زدیم تبریک گفتیم ، شب رفتیم پیتزا 3سوت کاسکو دیدم البته نمیتونم بگم پیتزا خوردیم چون تو اصلا نزاشتی ببینیم چه میخوریم.انقدر جیغ زدی و ذوقق کردی که کاسکو دیوانه شد و میگفت بیاید منو ببرید .از کارهای بامزه آقا زاده بخواهم بگم یکیش تونل زدن از تخت خودش به تخت ماست که بره کیف باباشو بیاره.دیگری اگه کاری بر وفق مرادت نباشه مرتب اعلام میکنی no no اینو از کجا یادگرفتی نمیدونم. ...
28 خرداد 1390

من چرا آمده‌ام روی زمین

در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش. منزلم بی‌غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی استمسافرهستند، توی یک شهر غریب. فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او ..... پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من: با شما هستم من! خالق هستیِ این عالم و آن بالاها .......! من چرا آمده‌ام روی زمین؟ شده‌ام بازیچه؟ که شما حوصله‌تان سر نرود؟ بتوانید خدایی بکنید؟ و شما ساخته‌اید این عالم، با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمائید، قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟ هیبتا، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان، تنمان می‌لرزد ....! چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید..... ...
28 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به pesaram می باشد