زنگ تفریح
بیستون بود و تمنای دو دوست.آزمون بود و تماشای دو عشق. در زمانی که چو کبک ،خنده می زد " شیرین" ،تیشه می زد "فرهاد"! آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی .تب و تابی بودت هر نفسی .به وصالی برسی یا نرسی! سینه بی عشق مباد!!!!! از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد خدا پاسخ گفت: مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان دردهایت را بجویی. از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد خدا پاسخ گفت : آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند خدا پاسخ گفت بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست ...
نویسنده :
gelareh
14:17



